من به تنهايي چشمام عادت کردم. من به تنها بودن لحظه ها عادت کردم. من تنهايم و تنهايي را عادت کرده ام. من و من و من..... ------------------------------------ يه کاغذ يه خودکار يه عالمه حرف نگفته بازم منو يه نامه خالي از نوشته ------------------------------------ خيلي بي مرامي که اينقدر ساده گذشتي حتي نگفتي پس دلش چي ميشه؟ ------------------------------------ من دلم به چي خوش بود؟ به خاطرات؟ به لبخندها؟ به نگاه؟ به رفتار؟ ------------------------------------ خيالم چه خوش بود چه خوش باور و هنوز هم.... و چه جالب که همه اش را زود فراموشي در اغوش گرفت ------------------------------------ دل خط خطي من تا کي ميخواي به خط خوردن ادامه بدي نذار دل زخمي من اسير تيغ ادما بشه. ------------------------------------ دل من هرگز نفهميد که چرا بازيچه بود؟ ------------------------------------ روزگار دست تنهايي به زمستون زد و رفت برگ رخت سفر زير بارون زد و رفت توي پاييز ديگه برگي واسه رقصيدن نبود بارون ديگه از سيلي زدن خسته شده بود گريه هم خسته از ما زد و رفت ------------------------------------ منو تنها بذار برو تو دلت جا بذار برو حرفي بين ما نمونده ------------------------------------ من ترس را دوست دارم چون معني شجاعت را به من مي اموزد من تنهايي را دوست دارم چون باهم بودن را برايم رنگي ميکند ------------------------------------ بگذاريد درتنهايي خلوت مرگ خويش بياسايم چون اين ادمهايند که پيوسته به امدن و رفتن درتکاپويند اما زندگي جاريست... ------------------------------------ زندگي براي چه و که اينقدر بيقرار است تا کجا بايد دويد و به کجا بايد رسيد.... زندگي که همين جاست پس به کجا چنين شتابانم..... ------------------------------------ ميخواهم کم حرص بخورم و کم ناراحتي بکشم تا کمي زمان براي خوش بودن ذخيره کنم ------------------------------------ بايد مشق هايم را از نو بنويسم سرنوشت را بايد از سر نوشت زندگي جايي براي اشتباه نميگذارد براي قبول شدن بايد حساب شده برنامه ريزي کرد ------------------------------------ ساعت هشت شده مگه درس نداري پسر خوب؟ :-) ------------------------------------ يکي هست تو قلبم که هر شب واسه اون مينويسم و اون خوابه نميخوام بفهمه که قلبم واسه اونه که اين همه